کد مطلب: 13095
 
«برادران» افغانستانی ما...
پرستو عسگرنژاد
دوشنبه ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۰ ساعت ۱۳:۲۰
 
به ما یاد داده بودند افغانستانی یعنی دزد! در جهان ما، چشم همهٔ بچه‌دزدهای قاتل، تنگ بود و گونه‌های گرد آفتاب‌سوخته داشتند. هر کارگر افغان سر ساختمان امکان یک آدم‌ربایی بود برایمان. ما هیچ هیچ هیچ نمی‌دانستیم از این قوم الّا این‌که باید از آن‌ها بترسیم و از بالا نگاهشان کنیم.

۱.فکر می‌کردم مشهدی است. غریبه بود. لهجه داشت. ته کلاس می‌نشست؛ تنها. من هم عقب می‌نشستم که یواشکی کتاب بخوانم. یک‌بار دیدم حاشیهٔ کتاب‌هایش پر است از طرح و رنگ. با احتیاط صندلی‌ام را نزدیکش بردم. به من یاد داد چطور گل شازده‌کوچولو را بکشم. مدرسه‌مان خاص بود و او با هوش سرشار هنری‌اش، منزوی برجستهٔ کلاس ما. مهر تمام‌ نشده بود که برگشت افغانستان.

۲.دبیرستانی بودم که #بادبادک_باز را خواندم. کلمات درخشان #خالد_حسینی جای چشم‌ترسان‌های جهان کودکی را گرفتند. دیوار تحریف فروریخت. یک‌هفته به اشک نشستم و عاشق شدم به افغانستان. رفتم هرچه از ادبیات افغانستان دوروبرم بود، خواندم. با #روزنه #محمدکاظم_کاظمی شاعری را بلد شدم.

۳.رفته بودم آبزرو کلاس همکارم. چشم‌های کوچکی به من خندیدند. صاحبشان که دهان باز کرد، دیدم بااختلاف، بهترین لهجهٔ کلاس را دارد. وقتی خیلی زود معلم خوش‌ذوق بچه‌ها شد، فهمیدم اشتباه نکرده‌ام. قمر هوای افغانستان را به سرم می‌انداخت، هم با اسمش، هم با چشم‌های تیله‌ایش.

۴.در یکی از کنج‌های حرم حضرت معصومه نشسته بودیم دور یک میز که داستان قرآنی بنویسیم. چشم‌های تنگش مدام می‌خندید و دل رئوفش را رو می‌کرد. من افتضاح‌ترین داستان آن‌مجموعه را در حالی که آیه را تا صبح روی پاهایم تکان می‌دادم، نوشتم و او با اختلاف، سر بود. نمی‌دانستم رمانش را تازه تمام کرده. برایم گفت هفته‌ها از صبح تا شب در یک اتاق کوچک نشسته به نوشتن و نوشتن. وقتی #آوازهای_روسی را خواندم، فهمیدم در آن اتاق کوچک چه جهانی آفریده. خودش که زیر بار نمی‌رفت! می‌گفت «فارسی دری به دلتان نشسته؛ وگرنه اثرم پر اشکال است». #احمد_مدقق با همان فارسی دری‌اش رفت در فهرست نویسنده‌هایی که هرچه بنویسند، با چشم دل می‌خوانم؛ حتی وقتی روایت ماه‌ها آوارگی و گرسنگی در مرز ایران و افغانستان باشد.

۵.در این جهان، دروغ‌های زیادی به خورد ما داده‌اند. یکی همان بند صفر من.
ادای تواضع را درمی‌آوریم! ته دلمان، هنوز خیلی‌هایمان که سنگ برابری و برادری و انسان فرامرز را به سینه می‌کوبیم، به افغانستانی‌ها به چشم قوم فرودست نگاه می‌کنیم؛ حتی رئیس جمهور...

 چقدرِ دیگر بمیرند تا حس کنیم برادر ما، خود ما هستند؟ چقدر؟
Share/Save/Bookmark